پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

16و15ماهگی پرنسس کوچولووروز مادر...

سلام دخمل گلم دیگه 16 ماهگیت در حال اتمامه داری کم کم وارد 17 ماهگی می شی 25 ماه قبل که بردمت بهداشت وزنت رو گفت بد نیست و زیاد وزن نگرفتی آخه توبلا اصلا درست غذا نمی خوری و با هزار قر باید بهت غذا بدم تو این دو ماه اتفاقات زیادی رخ داد و تو هم کارهای جدیدتری یاد گرفتی و شیطون تر شدی یکی از اتفاقات این بود که دایی محسن و زن دایی با نی نی 6 ماهه رفتند مکه و 12 روزه اومدند کارهای جدیدت سفره رو کمک مامانی جمع می کنی و میاری تو آشپز خونه موقع پهن کردن سفره زیر قابلمه ای رو می بری   1392.1.12با دستت بوس می فرستادی قبلا ولی حالا با لبات بوس می کنی 1392.1.5شروع کردی به گفتن آب  و هی تکرار می کنی 1392.1.21با دس...
25 ارديبهشت 1392

الو سلام...

پرنیا جونم تویک ماه بعداز تولد اونقدر بزرگ شدی و پیشرفت داشته که بعضی ها رو یادم می ره ثبت کنم ویا دیر ثبتش می کنم دخترم خیلی خانم شده و فهمش بالا رفته همچنین محبتش به باباش،روزها تو خونه کلی عشوه میاد می رقصه حتی یاد گرفته وقتی بهش می گم پرنیا این کارو نکن شروع می کنی خودتو لوس کردن و سرت رو میاری پایین و به صورت دلبرانه با بالای چشمت نگاه می کنی یا سرت رو میاری بالا و لبات رو عین ماهی می کنی...چند وقتیه هر چیزی شبیه موبایل یا خود موبایل رو برمی داری و می زاری در گوشت و تو خونه راه می ری وصحبت می کنی و می گی الو ددو دلو ادو بابا و منو حرص می دی و بینش می خندی هر دفعه ایش هم هیچی نمی گی یعنی داری گوش می دی و بعدش می خندی جالب اینجاست که بعضی...
24 ارديبهشت 1392

کوتاه کردن موهای پرنیا کوچولو و رسیدن عید نوروز..

دیگه کم کم داریم به عید نوروز نزدیک می شیم وای پرنیا جونم همین دیروز بود که اولین بهار زندگیت بود چه زود داری بزرگ می شی اصلا باورم نمی شه که یک سال گذشت جمعه1391.12.18 با بابایی رفتیم خرید که تصمیم گرفتیم بریم موهات رو پیرایش کودک کوتاه کنیم برا اولین بار ... اولش گریه نمی کردی وقتی دیدی بچه ها گریه می کنند تو هم شروع کردی به گریه کردنو بالاخره آقاهه دو سوته موهات رو کوتاه کرد خیلی ناز شدی بغدش هم برات دو تا گیره ی خوشمل خریدیم البته تو که نمی ذاری گیره به موهات باشه ولی من خریدمبعدش هم دو تا لباسو کفش و مداد رنگی و لیوان  برات خریدیم ...
23 ارديبهشت 1392

سال 1392...سال مار

دختر قشنگم دومین بهارچشمهایت بهار سال 92برتومبارک عزیزترینم   هنرهای مامانی درستیدن تقویم سیزده اینجا هر کاری کردم قلیون نکشیدی و می ذاشتی دهان مهران نوروز من تویی و شب و روز من تویی......خورشید مهر و ماه شب افروز من تویی ما می رویم و عشق چو خورشید ماندنیست......آن مهر جاودانه ی پیروز من تویی دیروز من تو بودی و امروز هم تویی......فردای من تویی و *نوروز *هم تویی   ...
4 ارديبهشت 1392

14ماهگی و با یه عالمه تاخیرررر

سلام عروسکم چند وقته که برات خاطراتت رو ثبت نکردم آخه هم وقت نکردم ،هم تو شیطون بلا نمی ذاری و وقتی پای کامپیوتر می شینم شروع می کنی غر زدن و دیگه اینکه یه تقویم برات طراحی می کردم که خیییییلی ناز شدن و خلاصه دیگه نمی رسیدم برات بنویسم تازه دیشب تو مبایلم برات کلی می نوشتم که بعدا بیام برات ثبتش کنم که همش پرید اینقد حرص خوردم که نگوووووووو وای مامانی جدیدا خیلی اذیت می کنی همش می خوای من پیشت باشم و یه لحظه که ازت دور می شم شروع می کنی به گریه کردن فقط وفقط با فیلمی که برا تولدت با عکس هات درستیدم آرومی و تنها می شینی و تا آخرش نگاه می کنی و هیچی نمی گی و ذوق خودت رو می کنی آره خلاصه تازگیا خیلی بلا شدی و هر روز یه کار جدید می کنی و خ...
23 فروردين 1392

ولنتاین و 13 ماهگی فندوقی مامانی و بابایی...

سلام جوجه فندوقی مامانی ولنتاین مبارک عزیزم دیشب شب 14 شب ولنتاین رو عشاق بود تواین شب همه برای کسانی که دوستشون داره کادو می خره و من دیشب به بابایی یه عروسک و به شما یه پازل هدیه دادم و بابایی از کادوش خیلی خوشش اومد و شما هم از کادوی بابایی بیشتر خوشت اومد همینطور بغلش می کردی و وقتی می گفتم پرنیا بوسش کن بوسش می کردی و یه ژله درستیدم که می خواستم یه جور دیگه بشه و اینطوری از آب در اومد خلاصه خیلی خوش گذشت اینم عکس کادوی بابایی و پرنیا کوچولو   اینم عکسای 13ماهگیت شیطون بلا نمی دونم پشت کیس چی می خوای اینم موهای خوشگلت چند روز پیش هم رفتم عکست رو از عکاسی گرفتم&...
30 بهمن 1391

12 ماهگی پرنیا جون...

سلام مامانی الهی فدات بشم خیلی شیطون و بلا شدی و همش با کارهای جدیدت دل منو بابایی رو می بری تازگیا که کلمه ی الو رو دائم تکرار می کنی که آدم می خواد بخوردت وقتی می ریم خونه ی مادر شهناز شبها که آقاجون پای تلوزیون نشسته و کنترل ها و تلفن پیششه تو می ری سراغ تلفن و به آقاجون نگاه می کنی و یه لبخند ناز می زنی و چشمات رو کوچیک می کنی و تلفن رو برمی داری و آقاجون هم بهت می خنده و همه می گن آقاجون تلفن رو به هیچ بچه ای نمی داد و به پرنیا گوگولی می ده خودت ببین مامانی چقدر خودت رو شیرین کردی خلاصه آقاجون خیلی دوستت داره یه کار دیگه که کنترل رو برمی داری و سمت تلوزیون می گیری و با انگشتات می زنی رو دکمه هاش یا تلفن اسباب بازیت رو دکمه هش رو می زن...
27 بهمن 1391

عکسای جدیدفلفل مامان وبابا، با فلفل دلمه ای...

سلام پرنیا جونم این ماه قرار شده بود ازت عکس جدید نگیرم آخه برا تو این ماهت دیگه عکسای تولدت رو داشتی ولی خب دیگه مجبور شدم . بابایی از نمایشگاه یکم فلفل دلمه ای خوشگل آورد و از بس ناز بودن دلم نیومد باهاشون ازت عکس نگیرم خلاصه فلفل دلمه ایها داشتنددیگه  پیر می شدند و من حال عکس گرفتن نداشتم و تازه تو هم سرما خورده بودی ولی بالاخره یکشنبه1391.11.8 ازت عکس گرفتم و تو هم حسابی غررر زدی و نمی ذاشتی عکس بگیرم ولی بدک نشد اینم عکساش...امیدوارم وقتی بزرگ شدی خوشت بیاد . اولیش اسم نازو خوشگلته فدات بشم اینجا هم الو می کنی با موبایل مامانی اینم با انگشتای نازت می خوای شماره بگیری حالا دالی ی ی ی ...
26 بهمن 1391